امروزدو داستان کوتاه جالب
براتون دارم
اولیش
:یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
////////////////////////////////////////
دومیش
:من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… قط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی
نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید
////////////////////////////////////
فردا شب شب لیله المبیته التماس دعا داریم اگر نمیدونیم این شب چیه باید عرض کنم که اولین پنجشنبه شب ماه رجب رو بهش لیله المببیت میگن و خیلی هم در مورد ش چیزهایی گفته شده
شاد باشیدومستدارم
يا علي درويش وصوفي نيستم فاش مي گويم که کوفي نيستم
هيچ مي دانم که جز دندان تو هيچ دندان لب نزد بر نان جو
يا علي لعل عقيقي جز تو نيست هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست
لنگ لنگان طريقت را ببين مردم دور از حقيقت را ببين
مست ميناي ولايت نيستند سرخوش از شهد هدايت نيستند
خيل درويشان دکان آراستند کام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند يوسف مارا به چاه انداختند
کيستند اينان رفيق نيمه راه وقت جانبازي به کنج خانقاه
فصل جنگ آمد تماشاگر شدند صلح آمد لاله پرپر شدند
دل به کشکول و تبرزين بسته اند بهر قتلت تيغ زرين بسته اند
موجها از بس تلاطم کرده اند راه اقيانوس را گم کرده اند
موجها مي شناسي مو به مو شرحي از زلف پريشانت بگو
باز کن ديبا چه توحيد را تا بجويند ذره ا ي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز کن مشتهاي کوفيان را باز کن
_________________
« قائل نمي شود به تصوف احدي مگر از روي مكر و خدعه يا ضلالت و گمراهي و يا جهل و حماقت . »(العیون الخبار الرضا)
این نشون میده که صوفیه در زمان امام رضا (ع) هم وجود داشته یعنی از سال ۱۴۸ تا ۲۰۲ هجری قمری که اگر امسال رو ۱۴۲۹ بگیریم در حدود بیش از یک قرن از فعالیت این گروه میگذره ...
از خودم اینکه :
یکی میگفت که نوشتن در مورد یک فرقه اگر به تبلیغ و معرفی اون فرقه ختم بشه گناهه .
ادامه دارد...
هر جا گربه دیدید یاد ما باشید و التماسدعا
داستان کودکی که با قرار دادن انگشت خود در سوراخ سد در حال تخریب از ویران شدن دهکده محل زندگیشان جلوگیری میکند این داستان توسط هانس کریستیان اندرسون دانمارکی نوشته شده است.که یک کلیسا هم به نام او ساخته شده است.
پطرس کوچکی که تونست با انگشتش یک دهکده رو نجات بده ! اجازه بدید این داستان رو بیاریم به زمان حال ! به نظرتون چطور میشه از تخریب جامعه کنونی نجات پیدا کرد؟ چند تا زن و مرد باید قربانی بشن که برای مقام گرفتن برخی پله بسازند ؟موضوع سیاسی شد ! برگردیم سر بحث خودمون که حالا فطرس کی بود ؟
فُطرس :فرشته ای بود که بالهاش سوخت و با کشیدن بالهاش به قنداقه امام حسین شفا پیدا کرد.(این داستان البته از طرف قرآن رد شده ! وداستانش کاملا جعلیه!)

فِطرس فداکار : اسم انتخابی بنده که تلفیقی از این دو اسم به حساب میاد !
هر جا گربه دیدید یاد ما باشیدو التماسدعا