تبليغاتX
سحاب
نگاشته ها
سلام بر همگی

آیا شده کسی از آسمون بیفته تو زندگی شما طوریکه اولش ازش هیچ دل خوشی نداشته باشید و بعد با هم بشید رفیق فابریک ؟!!

آیا شده که تو زندگی سالهای سال با کسی خودتون رو نزدیک حساب کنید و بعد بفهمید  که انتخابتون اشتباه بوده و میتونستید جای اون دوست کاهو یا سبزی بکارید تا سود بیشتری ببرید؟

امشب با یکی از دیرینه ترین دوستانم آشتی کردم با اینکه مطمئنم امشب هم براش شب بارانی خواهد بود.

دونفر با یک روز تفاوت سنی و اینقدر تفاوت؟ خدایا کمک کن دل هیچکس رو نشکونیم .علی الخصوص سادات رو

من بدی کردم بهش به این معترفم اما پارتیمون شمایی خودت درستش کن..

شادزی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:26  توسط فطرس فداکار  | 

امروز اولین روزیه که من به عیادت بابا نرفتم و دلیلش هم رسیدن به کارهای شخصی و درسیم بود که البته انشاءالله

و امروز اولین روزیه که مادر بعد از کسالتشون بزور تونستن برن

ماجرایی که قابل عرضه اینه که پدر امروز از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند بیمارستان رو دارن میبندن بیایدمنو ببرید من این موضوع رو به برادر کوچکم گفتم و ایشون هم سریع خودشون رو رسوندن بیمارستان

موضوع از این قرار بود که در بخش جراحی مردان بیمارستان میلاد امروز دونفر عمرشون رو داده بودن به شما پدر هم خیلی از این موضوع ترسیده بودند براشون دعا کنید چون خیلی روحیه شون ضعیف شده

دلم براشون تنگ شده اما میبایستی کوپنی و در ساعات ملاقات ببینمشون و پیشی ملوس بازی و اینا

شاد باشیدو مستدام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:13  توسط فطرس فداکار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:29  توسط فطرس فداکار  | 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.

يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم
مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر
انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت
توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسيد.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جايش تکان نخورد.

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم
را به خطر بياندازم.

همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم
بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

...

ادامش با خودتون

پدرم جمعه عمل داره و چشم انتظار دعای خیر شما هستم

شادزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:46  توسط فطرس فداکار  |